درختان را دوست دارم،
چه عاشقانه گذر فصلهای زندگی را، بر خود پذیرا میشوند..
هر فصلی زیبایی خود را دارد،
وما چه مصمم در پذیرفتن فصلهای زندگی خویش هستیم…!
هرگز هیچ روز زندگیت را سرزنش نکن!
روز خوب به تو شادی میدهد..!
روز بد به تو تجربه،
و بدترین روز به تو درس میدهد…!
فصلها برای درختان هر سال تکرار میشود.
اما فصلها ی زندگی انسان تکرار شدنی نیست
تولد..کودکی..جوانی..پیری و دیگر هیچ..
تنها زمانی صبور خواهی شد که صبر را یک قدرت بدانی نه یک ضعف!
آنچه ویرانمان میکند،روزگار نیست،
حوصله کوچک و آرزوهای بزرگ است…!
گاهی خودت را مثل یک کتاب ورق بزن.
مثل یک کتاب که فرصت ویرایشش به پایان نرسیده،
آنگاه،
انتهای بعضی فکرهایت "نقطه" بگذار
که بدانی باید همانجا تمامشان کنی!
بین بعضی حرفهایت "کاما " بگذار
که بدانی باید با کمی تامل ادایشان کنی!
پس از بعضی رفتارهایت هم "علامت تعجب" بگذار
که بدانی هیچگاه به خودت مغرور نشوی!
خودت را هرچند شب یکبار ورق بزن تا فرصت ویرایش هست !
حتی بعضی از عقایدت را حذف کن و بعضی ها را پر رنگ !
حواست باشد ،یک روز این کتاب چاپ میشود و به دستت می دهند
و دیگر فرصت ویرایش آن به پایان رسیده !
حالا کتاب خودت را خودت بخوان
امروز تو خود برای حسابرسی از خودت کفایت میکنی
کتابت را زیبا بنویس
که هیچ کسی حتی نمی پرسد:
" خوبی ؟ "
برای چنین روزهای بدی
نیاز به یگانه مهربانِ دلسوزی داری
به شرطی که در روزهای خوب فراموشش نکرده باشی
و نامش چه زیباست …
خدا …
کفشهایم را میپوشم و در زندگی قدم میزنم
من زنده ام و زندگی
ارزش رفتن دارد.
آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم
گوش ناامیدی را کر کند.
خوب میدانم که گاه کفشها؛
پاهایم را میزند، میفشرد و به درد میاورد
اما من همچنان خواهم رفت
زیرا زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد.
ماندن در کار نیست
گذشته های دردناک را رها میکنم و به آینده نامعلوم نمی اندیشم
ولی این را میدانم؛
گذشته با آینده یکسان نیست
زندگی نه ماندن است نه رسیدن
زندگی به سادگی رفتن است
به همین راحتی،
زندگی چقدر آسان است…
زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد…
راز آرامش …
در رها کردن ذهن ،
از نگرانی هاست …
قدرت بالاتری از تو وجود دارد ،
که حواسش به همه چیز هست ،
به او بسپار و آرام باش …
…من درصبحی زیبا یادت می کنم؛
تا همه لحظه هایت چون روز باشد
وهمه روزهایت به زیبایی تابلوی هزار رنگ…
…امروز روز سپاسگزاری از خداوند است ؛
اوکه عشق را آفرید،
تا یادمان باشد کسی هست برای عاشق بودن.
ایمان بیاوریم
به پرواز یک پرنده…
به طلوع آفتاب…
به تغییر یک فصل…
به آواز یک پرنده…
به لبخند یک رهگذر…
به گرمای یک دست…
به حضور یک دوست…
وایمان بیاوریم به عشق…
و به خدایی که همیشه با ماست.
گاه می اندیشم
چندان هم مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم
همین مرا بس که کوچه ای باشد و باران
و خدایی که زلال تر از باران است…
دیروز گذشته هیچ از آن یاد مکن فردا که نیامــــــده است فریاد مکن
بر نامده و گذشتــــــه بنیاد مکن حالی خوش باش و عمـر بر باد مکن
معماری؛
عشق من است…
آنجا که از ویرانه های مشکلاتم؛
پلی برای عبور میسازم؛
نه دیواری ته یک بن بست!!
از تکه های شکسته اشتباهاتم؛
سکوی بلندی میسازم که زیر پایم قرار دهم؛
و بر تجربیاتم لبخند پیروزی زنم!!
و از خرابه های کاخ آرزوهایم؛
قصری با شکوهتر از پیش؛
برای تجلی قدرت توکل به خدا می سازم!!
آری من یک معمارم…
منتظر هیچ فرصتی نمی ایستم؛
و خودم فرصت ها را خلق میکنم…
من امروزم را بر شهر سوخته دل دیروز میسازم؛
چرا که تنها فردا؛ از آن منست…
و با افکار مثبتم؛
آینده ام را زیباتر خواهم ساخت!!
بهترین روزها؛
همانست که در آن شادم و خندان…
من خودم را از نو می سازم!!
آری من معمار دل خویشتنم
شما اول براي كناريتان برمي داريد،
دوباره بعدي را به كناري ترين،
دقت كنيد تا زمانيكه براي ديكران بر مي داريد
سبد مقابل شما ميماند
ولي حالا تصور كنيد همون اول براي خود برداريد،
ميزبان سبد را به طرف نفر بعد مي برد!
نعمتهاي خدا اينطور است،
سبد را مقابل خود با بخشش نگه داريد.